شاهزاده آدریانشاهزاده آدریان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

آدریان شاهزاده کوچولوی مامان بابا

بابای ماموریتی

بابایی دوباره رفت ماموریت و ما رو تنها گذاشت.امروز دوباره حالم خوب نیست  دوباره یاد اوایل ازدواجمون افتادم روزهایی که بابا رضا می رفت ماموریت و من تا موقع برگشتنش گریه میکردم،کم کم خودمو قانع کردم که چاره ای جز تحمل این دوریها  نیست و بابایی هم روزهای کمتری می موند.ولی اینبار برای 5 روز رفت و من دوباره ریختم بهم موقع رفتنش انقدر گریه کردم که بابایی هم ناراحت شد ولی دست خودم نبود ،دوریش برام قابل تحمل نیست دلم نمیخواد لحظه ای پیشمون نباشه.شاید روزی که این مطلب و خوندی بگی 5 روز که چیزی نیست،ولی برای من 50 روز میگذره .آدریان بابایی انقدر مرد خوب و مهربونیه که نمیخوام زندگیمو ثانیه ای بدون اون تصور کنم .خدا کنه این 5 روز زودتر بگذ...
8 مهر 1392

این روزهای تو...

پسرک خوبم داری بزرگ میشی...وقتی نگاهت میکنم قند تو دلم آب میشه،هر روز صبح که بهم لبخند میزنی دیونه تر میشم. این روزها... کاملا منو میشناسی با نگاهت دنبالم میکنی وقتی باهات حرف میزنیم میخندی وقتی تو کریر هستی خودتو بلند میکنی که بشینی پیشرفت کردی  قبلا هر 2 ساعت شیر میخوردی حالاشده یک ساعت و نیم!!! دست وپا میزنی تا منو متوجه خودت کنی خوابت منظم تر شده(خداروشکر) و من  هر روز انرژی از تو می گیرم..
8 مهر 1392

پسر باهوش من

عسل مامان چند وقت پیش بابایی برات کتاب کودک و نخستین مهارت هارو خریده بود ولی فرصت نکردم بخونمش تا دیروز که کلی مطلب جالب خوندم و از دیروز دارم باهات تمرین میکنم. مثلا برات موسیقی میزارم که به تمرکز حواس و حرف زدنت کمک میکنه.(البته قبلا هم برات میزاشتم) دراز و نشست که به کنترل سر،قدرت بدنی،تعادل و کنجکاوی کمک میکنه. آویز گهواره که باعث هماهنگی چشمها،دست،و رابطه علت و معلولی میشه. ماساژ،که علاوه بر رفع خستگی  به برقراری روابط اجتماعیت کمک میکنه و کلی تمرین دیگه  برای این ماهت. جالب اینه که وقتی با هم درازو نشست تمرین میکردیم موقعی که بلندت می کردم میگفتم بالا و بعد میبردمت پایین،عصر که بابایی اومد داشتیم تمرین میکردیم بعد ...
2 مهر 1392

واکسن دوماهگی

مامان بمیره..    تبه تورو نبینه. دیروز با مامان جونی رفتیم  خانه بهداشت و برات واکسن زدن.الهی بمیرم چنان گریه ای کردی که  منم گریم گرفت ،ولی همین که شیشه شیرتو دیدی ساکت شدی. تا بعداز ظهر حالت خوب بود . بعد یهو دردت شروع شد و تب کردی و زدی زیر گریه. خلاصه تا شب همینطوری ناله میکردی. ولی خداروشکر صبح حالت خوب شد. وزنت 6 کیلو و نیم قدت 59 
21 شهريور 1392

52 روزگی

نفس خان مادر دو روزه که خیلی بیتابی میکردی ،در هر حالتی که میگرفتمت گریه میکردی،امروز با مامانجونی بردیمت پیش دکتر تکیار بعد از معاینه گفت هیچی نیست ماشاالله سالمه.فقط بعد گرفتن وزنت....گفت: یک کیلو اضافه وزن داره!! ! ماشاالله وزنت 6 کیلو،قدت 59 سانت شده بود. از وقتی هم که اومدیم  خونه دیگه بیتابی نکردی و راحت خوابیدی. بله رسما سرکار بودیم از دست شما...   ...
21 شهريور 1392

زندگی با تو

میخوام  یکم ازت تعریف کنم،از شیر خوردنت بگم. بله کولوچه مامان شما هر 2 ساعت (حداکثر) باید شیر بخوری و اگه یکم دیر بشه چنان جیغ و داد میکنی  که هر کی ندونه فکر میکنه  2 روزه شیر نخوردی،این حرکت رو شبها هم ادامه میدی  یعنی تا صبح من هر دو ساعت  باید بهت  شیر بدم  ولی ...دیشب یک اتفاق عجیب افتاد...تو از ساعت 12 شب تا 5 صبح بیدار نشدی!!!!! و این یعنی من تونستم 5 ساعت  بخوابم   .   صبح ها هم همزمان با بابایی از خواب بیدار میشی و شروع میکنی به خندیدن و بابا رضا رو با لبخند راهی می کنی،در طول روز هم فقط چرت میزنی و همش می خوای تو بغلم باشی و نذاری به هیچ کاری برسم منم تسلیم تو میشم ...
20 شهريور 1392

دوماهگی

دو ماه از حضور زیبایت تو زندگی ما گذشت،دو ماه که خونمون پر از نور شده پر از بوی بهشت. چقدر شیرینی،چقدر خواستنی هستنی ومن چقدر دیوانه وار عاشقت. پسرک دوست داشتنی من لحظه به لحظه عاشق تر از قبل می شم،عاشق نگاهت موقع شیر خوردن،عاشق صدای نفسهات،لحظه هایی که می خندی و من و بابا رضا رو دیوانه خودت می کنی. . . . چقدر خوبه که هستی ...
20 شهريور 1392