بابای ماموریتی
بابایی دوباره رفت ماموریت و ما رو تنها گذاشت.امروز دوباره حالم خوب نیست دوباره یاد اوایل ازدواجمون افتادم روزهایی که بابا رضا می رفت ماموریت و من تا موقع برگشتنش گریه میکردم،کم کم خودمو قانع کردم که چاره ای جز تحمل این دوریها نیست و بابایی هم روزهای کمتری می موند.ولی اینبار برای 5 روز رفت و من دوباره ریختم بهم موقع رفتنش انقدر گریه کردم که بابایی هم ناراحت شد ولی دست خودم نبود ،دوریش برام قابل تحمل نیست دلم نمیخواد لحظه ای پیشمون نباشه.شاید روزی که این مطلب و خوندی بگی 5 روز که چیزی نیست،ولی برای من 50 روز میگذره .آدریان بابایی انقدر مرد خوب و مهربونیه که نمیخوام زندگیمو ثانیه ای بدون اون تصور کنم .خدا کنه این 5 روز زودتر بگذ...
نویسنده :
مامان الهه
22:34



